دوباره صبح شد و خیال حسودت نگذاشت تا کسی قبل از او سلام کند ._زهرم _با تلخی نبودت، با شیرینی یادت،شبم را افطار کرده ام .تلخ و شیرین . خیال نکنی که در شب نبوده ای نه، ولی حال شب و روز فرق می کند. عاشقانه ، با نقره فام ماه همچون شکوه عشقبازی با پرتو زرنگار آفتاب نیست. هر کدام عالمی دارند. من و تو و خیال، ماهتاب و عشق و آفتاب. عجب ! از همه بیشتر باز هم تو تکرار شدی اگر کسی زبان عشق بداند اینطور ترجمه می کند: تو و تو و تو ،تو و تو و تو و این قصه سر دراز دارد .از تو که بگذریم ،راستی مگر می شود از تو گذشت ؟! ولی چاره ای نیست .از تو خیال بر نمی دارم در امتداد صبح ایستاده ای خود را به کنارت می رسانم در افق نگاهت خود را اینگونه می یابم گمشده ای در بیابان زندگی ، گمشده ای که فقط نسیمی از همه جا وا مانده آن هم بی دلیل و از سر ناچاری البته پر از شور گریختن با او همگام شده است . نسیمی که نه حرفی برای گفتن دارد نه یادی مشترک دارد و نه خاطری . فقط هست ، هر دو گمشده و وا مانده .هر دو دور مانده، از خود و بیگانه. به جایی نامعلوم رهسپارند .هر دو در سکوت می روند. شاید کسی که حرفی دارد یا سایه ای پیدایشان کند . کسی که جرعه ای آب دارد .آخر بیابان در روز با خورشید سختگیرش عذاب می کند و شب با سرمای بی بدیلش .پس باید رفت شاید جرعه ی آب خنکی برای روز و بالا پوشی برای سرمای شب یافت شود . در این میان گاهی مشام جان به بوی آشنایی تبرک می شود. مارا بس.
برچسب:
نویسنده: حدیث میرزاده