نشانی - تاریخ: 1403/1/31 ساعت: 15:32
دوری بس نیست ؟ راه دور، صدای دور، حال خراب بس نیست ؟ همین قدر عذاب بس است . دل من طاقت بیشترش را ندارد! چرا مدام حرف رفتن می زنی؟ مگر چه شده.؟ میخواهی بروی خوب به سلامت! ولی من نگرانم ؟ نگران اینکه مسی نگرانت نباشد !جایی را داری ؟ کسی هست تا منتظرت باشد ؟ رفتن را همه بلداند ولی اصل رفتن نیست اصل رسی...
جایی نه برای هیچ کس - تاریخ: 1402/11/6 ساعت: 18:05
جایی همیشه در بالای مجلس خالی بود، یک کرسی با شکوه تر از همه ی کرسی ها . حس پرسشگری پیاپی این سوال را در سرم می کوفت که آنجا جای کیست ؟ چرا هیچکس آنجا نمی نشیند ؟این چرا، و چراهای بسیار دیگر. راستش خجالت می کشیدم از کسی چیزی بپرسم. آیا سایرین نیز هم مانند من به این جای خالی اندیشده اند ؟ آیا دیگران ...
داستان «است» - تاریخ: 1402/11/6 ساعت: 18:05
همیشه پراز احساس است. زود دلش می گیرد ،شاعر است و قلبی و روحی بهاری دارد. در لحظه توفان می شود و بی درنگ آفتاب مهرش طلوع می کند. من فکر می کنم سخنانش برای آدم های دیگر خیلی قابل فهم نیست. این را به این خاطر می گویم که بجای حرف زدن با این و آن هر وقت دلگیر می شود، یا حتی اوقاتی که خیلی شاد است، سراغ ...
باعث شرف - تاریخ: 1402/11/6 ساعت: 18:05
باعث شرف به دنیا آمدی؟! پسر سجاد(ع) همبازی رقیه ی حسین(ع)؟ آمدی که با تو و بعد از تو موقع سلام نام حسن(ع) فراموش نشود؟ آمدی که با دلی قرص فرزندان حسین(ع) را حسنی خطاب کنیم ؟ خوش آمدی عزیز دل. خوش آمدی ای آنکه در شرافت همتایی برای تو نیست جز پدرانت. جز مادرت زهرا(س) . پیامبر(ص) ندیده عاشقت شده. جان ج...
گذر کردیم - تاریخ: 1402/10/6 ساعت: 6:19
نه عمر پی رد و قبول سر کردیم نه از پی عشقی غزل ز بر کردیم نه از پی آب حیات جاویدان از این کویر تا بدان دیگری سفر کردیم یکان یکان واژه گان عالم را برای هجی نامت همه زبر کردیم نشد هر آنچه که مقصود جان خسته ی ماستولی برای تو ای دل زجان گذر کردیم دل رمیده نیامد به جایگاه نخستاز آن دمی که به یک آن تو را ...
ناگفته نا گفته - تاریخ: 1402/9/25 ساعت: 14:37
عجب دیوانه ای ای دل چنین آشفته آشفتهچرا بیچاره ای دل چنین آزرده آزرده؟به اندک نای نی،دل می شوی مجنونچرا گشتی چنین پر خون دلا آهسته آهستهنسیمی می وزد گاهی نه از نزدیک از آن دورچنان گردی جوان گویا نه آنی خسته ی خستهبه هر سازی شوی پر خون چرا چون وصل پنداری ؟چرا گشتی چنین ساده نیاید رسته ی رستهدل و عشق ...
جانب معشوق - تاریخ: 1402/9/25 ساعت: 14:37
باد سحر از جانب معشوق روان شد جان نعره کشید و دل عشاق جوان شد روح القدس از فیض مداوم شده سر مستاز این همه لطفی که مرا مونس جان شد هر صبح که خورشید جهان فخر فروشد از پرتو او برهمگان عشق عیان شد دل مست مناجات شب و وصل سحرگاهیک آیه پرنور از آن عشرت جان شدکی می شود از این همه انوار گذر کرد یا چشم ببست ز...
باران می بارد - تاریخ: 1401/4/21 ساعت: 16:17
باران می بارد، هر قطره اش دل تف دیده ی زمین را خنک می کند . آفتاب چند ماهی هر چه از نیزه های طلایی که داشته را به سوی زمین روانه کرده و دل زمین را سوزانده است . فرزندان زمین از شدت عطش گونه سرخ شده اند. از همه جا مانده و رانده، به آغوش مادر پناه می آورند . در دل مادر به امید اینکه شاید او چیزی را بر...
ماشین زمان - تاریخ: 1401/4/21 ساعت: 16:17
در گوشه ای افتاده بود رنگپریده و نزار، پوست به استخوان چسبیده و بیحال. چشمهایش فروغی نداشت و لبهای از زور سرما سفید شده اش نشانگر روزهای تاریکی بود که بر او  گذاشته بود. غرق در هیچ و پوچ ، خالی از هر بود و نبود. که میداند در آنچه که او را زنده نگاه داشته چه می گذرد؟! اصلاً چه چیزی او را زنده نگاه دا...
آشتی کنان - تاریخ: 1401/4/21 ساعت: 16:17
یکسالی بود که از دعوای مان می گذشت . آخرین دفعه با دلخوری از هم جدا شدیم یعنی راستش را بخواهید آنقدر سرش داد زدم که بیچاره راهش را گرفت و رفت .حالا دوستان جمع شده بودند تا آشتیمان دهند . همه از رابطه ی قلبی ما خبر داشتند و دلشان نمی آمد که با هم قهر باشیم . هر چند که من هنوز عصبانیتم فروکش نکرده بود...
نقبی به دل - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 22:45
به دلم نقبی زدم ، رودی جاری شد چون کارون و اروند خروشان، چون چشمه ساران سبلان زلال، شیرین چون طعم جویباران بهشتی در دور دست خیال جایی را می دیدم که این عسل مصفا دشت های مرده را زنده خواهد کرد. با خود می پنداشتم آب حیات جاری از سینه ی مالامال از عشق
اشک - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 22:45
دلم را به اشک خوش کرده بودم به خود می گفتم می نشینم و به رود اشک می شویم هر آنچه از تو مانده است را . سیلی از اشک بر گونه هایم جاری می کنم و جای بوسه هایت را به آب روان می سپارم . همان امانتدار مقدس ترین چیزهای عالم .اما گویی اشک با خاطراتت همدستی می
یاد قدیم - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 22:45
یکی از دوستان تعدادی کلمه آذری پیشنهاد داده بودند که حقیر کلمات را ترجمه کردم و چند خطی بر پایه ی همان کلمات خدمتشان معروض داشتم ادرس وبلاگ دوست عزیزمان : http://manohich.blogfa.com یادم آید روزگارن قدیم آن زمان ها که به بر بودش ندیم در دل خود یک گل
پاییز - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 22:45
سلام عزیز دلم؛ خوش آمدی. ببخش که نشد زودتر بیایم و دستهای مهربانت را لمس کنم. نشد تا جگر تف دیده از گرمای تابستان سخت را به هوای جان بخش ات خنک کنم. نشد شال و کلاه کنم و چند منزل مانده تا خیمه گاه دلدادگی به استقبالت بشتابم. آخر می دانی کسانی که ه
زندانی خود - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 22:45
انسان گاهی بی علت میترسد و گاهی بیهوده خود را برای چیزهایی سرزنش می کند عشق فرصتی برای زیستن است گذشته در ثانیه هایی که گذشته تمام شده است هرچند شاید سایه ی آن تا ابد دنباله داشته باشد اما نمی توان با گذشته در گذشته ماند . زمانی داستانی شنیدم که حال
دوستت دارم - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 22:45
شب که می شود تمامی غم و ها و حسرت ها به قلبش لشکر می کشند. سرزمین وجودش را ترس های موهوم را تسخیر می کنند دلش برای کسی که نمی داند کیست تنگ می شود. انگار چیزی گم کرده است چه چیز را، خودش هم درست نمی داند.! سر در گریبان می کند و در افکار خود غوطه ور م
گلاب یا گل - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 22:45
گل یا گلاب کدامیک جذاب ترند ؟ صورت گل ،گلاب را مغلوب می کند یا رایحه ی گلاب پشت گل را به خاک می رساند ؟ من که نمی دانم ! اصلا با چه دلیلی می توان یکی را به دیگری ترجیح داد ؟ چگونه می شود زیبایی را کم یا زیاد دانست ؟ مگر زیبایی و عشق مکتب فلسفی اند ک
شهر غم زده - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 22:45
چیزهایی شنیده بود و می خواست راست و دروغش رابداند .پس بار سفر بست و به راه افتاد راه دور بود و هوا گرم . با هر زحمتی بود خود را به شهری رساند که نشانی اش را به او داده بودند .وارد شهر شد . بر خلاف چیزهایی که شنیده بود شهر را غمزده و دود آلود دید .
مادر است او - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 22:45
بی حرم نیست چرا بی حرمش می دانید مادر است او که به دل ها حرمش هست ،شما می دانید؟ از کجا می شود این قصه ی پر غصه شکافت ؟ من که لا و کر و گنگ و عصمم، آی شما می دانید ؟ روزگاری به سر دوش نبی جایش بود قصه ی میخ و سنان و در پر شعله، شما می دانید ؟ آن هم
نامه ای به فئودور - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 22:45
سلام فئودور بی مقدمه می خواهم برایت از راز جنایتی پرده بردارم چه لحظات سختی است وقتی دل می بندی ولی دلی در گرو تو نیست.خیالباف دیوانه ی تو برای ناستنکا بهترین ها را آرزو می کند. ولی بگذار برایت از اندوه پایان ناپذیر قلبی بگویم که آروزی خوشبختی کردنش