شطرنج باز - تاریخ: 1399/1/27 ساعت: 14:12
در مقابل هم نشسته بودیم چشم از من بر نمی داشت ولی من یارای نگاه کردن به چشمانش را نداشتم صفحه ای را در مقابلم چیده بود که اصلا از هیچ چیزش سر در نمی آوردم و مدام می گفت من مهره ی خود را حرکت دادم تو ه
داستان کشتی و دریا - تاریخ: 1399/1/27 ساعت: 14:12
روز هایی را به یاد می آورد که عده ای با شور و شوق در هوایی شرجی کار می کردند گرمای هوا و بدنی چسبناک کمترین مشکلی بود که آن جمع پر شور با آن مواجه بودند. ولی کسی احساس خستگی نمی کرد به یاد می آورد رو
حال دل - تاریخ: 1399/1/27 ساعت: 14:12
ز حال دل سوالت هست جانا ؟ز خون دل چه چشمت هست یارا ؟چو مجنون در فراق عشق سوزم چنین است حال این بی شرم جانا تو گفتی خسته ام اندر فراقت من از حال دلت سرمست جانا اگر دوری دلت را پیش آرد چه از دوری به است ای عشق جانانه دیری بود بر سرتاجی از عشق نمی دانم چه شد از دست جانا ز حال زار ما کردی سوالی چه گویم ...
آرام دل من - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 5:30
خوشبحالت که با پنچ دری یا تالار آینه با دیواری نقاشی و قدح و پیاله دلت خوش می شود و با گرمای کرسی جانت گرم . برای من فرقی نمی کند که کجا باشم، در زندانی از آهن یا باغی پر از عطر نسترن .تفاوتی نمی کند
باید خودش اتفاق بیفتد - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 5:30
بعضی چیزها کهنه نمی شوند مثل《 زخم زبان 》، بعضی چیزها هم زوری نمی شوند مثل《 عشق 》.راستش را بخواهی من اصلا چیزهای زوری را قبول ندارم .بگذریم . بعضی چیزها بی اجازه می آیند باز هم مثل《عشق》. خدا آدم را طو
شهنشه دل - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 5:30
به دل رازی بود پیدا و پنهانش نمی دانم کجا درمان شود دردی که آغازش نمی دانم چو مهمانی است ناخوانده که پیموده است عالم را چرا و چون شده است اکنون به دل مهمان نمی دانم بی دریایی شدم داخل که از موجش بلا خ
یک سوء تفاهم شیرین - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 5:30
پیرمردی تنها در خانه ای قدیمی به دور از هیاهوی شهر زندگی می کرد والبته نه دور از مردم شهر .در خانه ای بازمانده از پدرانش، خانه ای پر از خاطر ها .وقتی خوب گوش می کردی هنوز صدای خنده ها از لابه لای ترک
موضوع انشایی برای عاشق - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 5:30
بچه که بودیم مدام می گفتند در مورد پاییز انشاء بنویسید .شور بختانه یکی هم نبود تا بگوید آخر یک کودک از کجای پاییز بنویسد؟ شاید می خواستند به فراغ عادتمان دهند! شاید می خواستند بگویند بچه جان خوشی ماند
رقص کلمات - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 5:30
از رحمت خدا چه باید گفت که مدام به دل های ما نگاه می کند ! در کتاب عاشقان نوشته است مگر نمی دانید که خدا می بیند. واقعا جمع میان ترس و اشتیاق در این جمله است وقتی که باور کنی آفریننده ی عشق تو را می ب
یک کلاه گشاد - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 5:30
اصولا کلاه گذاشتن و کلاه برداشتن نه بخاطر این است که کسی سردش شده و می خواهد کلاه دیگری به سر کند و نه بخاطر این است که دلش بحال داغ کردن کله ی یک بخت برگشته ای سوخته است .کلاه برداشتن و کلاه گذاشتن
چه حال خوبی است - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 5:30
باید از جایی شروع کرد «نوشتن» چقدر این واژه را دوست دارم . اما «نوشتن» فقط یک واژه نیست.! نوشتن یک حال خوب است .نوشتن همکلام شدن با واژه هاست یک رنگ شدن با راستگو ترین مخلوقات دنیا . شاید بدانی در عال
زندانی - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 5:30
خطایی کرده بود و به همین خاطر سر از زندان در آورده بود ولی هنوز درست تکلیف محکومیتش معلوم نشده بود. یعنی نمیدانست تا کی باید در زندان بماند. از بیرون هم دلی خوشی نداشت. نه اینکه نخواهد آزادی را دوبار
عالمی فریاد می کند - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 5:30
از تو دورم نمی دانم خوابی یا بیدار.! این را هم نمی دانم که به چه فکر می کنی؟ چه را در سرت مرور می کنی؟ هیچ نمی دانم. راستش را بخواهی من هم به تو فکر نمی کنم اما نمی دانم چرا ناگهان قلبم تپیدن می گیر
چیزی بین مرگ و زندگی - تاریخ: 1398/2/15 ساعت: 2:40
گاهی بعضی آدم ها برای ما چون هوایی می شوند که تنفسش می کنیم و خودشان نمی دانند و لحظه ای هم نمی اندیشند که چقدر برای بقای ما حیاتی اند . درکی از این ندارند که باید همیشگی باشند و مدام، دلچسب باشند و
دو دوست تازه - تاریخ: 1398/2/15 ساعت: 2:40
یادت هست دلت نمی آمد بگویی خداحافظ . ولی حالا رفته ای و بغض گلو گیر شده ، مانند سنگی که راه رود را می بندد امشب وقتی آسمان صدای پاره پاره شدن قلبم را شنید چنان به حالم گریست که لحظه ای فکر کردم کسی د
سیلاب غم - تاریخ: 1398/2/15 ساعت: 2:40
غم که آوار می شود، بدتر از سیل ،بدتر از زلزله ویران می کند . همه چیز را گم می کند. سقف خانه ی دل را روی سر هر که در آن است خراب می کند. روی سر عشق؛ روی سر قلم؛ روی سر شعر و غزل. خلاصه همه زیر آوار می
چشمان بازیگر - تاریخ: 1398/2/15 ساعت: 2:40
پرسیدیم :عده ای می گویند چشم ها دروغ نمی گویند ،آنها آینه ی دل مردمند .گفت : اشتباه می کنند !با تعجب پرسیدم چرا ؟ گفت :آنها دیده گان را نمی شناسند، چشم ها بازیگر ترین عضو انسان امروزیند ،آنقدری که آدم
وحشتناک ترین زیبای دنیا - تاریخ: 1398/2/15 ساعت: 2:40
راهش مثل راه های دیگر نیست، راهی است که وقتی شروعش می کنی در مقصدی ولی نه در آرامش .راهی پر منظره. راهی هیجان انگیز. پر از بالا وپایین . اما آرامشی در کار نیست ، موج می شوی، آرامش و مردن یکی است. وقت
باشگاه دیوانگان - تاریخ: 1398/2/15 ساعت: 2:40
وقتی می خواندم نفهمیدم پائولینا چه می خواست ؛ یا درد ماری چه بود؟ حالا هم درد دیگران را نمی فهمم ! و نمی دانم یک قمار باز چه حالی دارد وقتی بی هدف بازی می کند یا دلقکی که بی شوق، می خواهد دیگران را بخ
جلسه رسمی است (۲) ..... بازگشت دل - تاریخ: 1398/2/15 ساعت: 2:40
داشتم در خیابان پرسه می زدم که تلفنم زنگ خورد شماره ای ناشناس با اکراه جواب دادم 《بله》صدایی مهربان و آشنا جواب داد《منم》 باور نمی شد ، زبانم بند آمده بود. گفتم 《تو》، نمی دانستم باید خوشحال باشم یا نارا