خوشبحالت که با پنچ دری یا تالار آینه با دیواری نقاشی و قدح و پیاله دلت خوش می شود و با گرمای کرسی جانت گرم . برای من فرقی نمی کند که کجا باشم، در زندانی از آهن یا باغی پر از عطر نسترن .تفاوتی نمی کند که قوت شب و روزم نانی باشد جوین یا طعامی از سفره ای رنگین . باکی نیست از پای پیاده و شوقی نیست به مرکبی راه واره . دل من بهانه گیرتر از این حرف هاست برای خوش شدن برای نفس کشیدن یک جفت چشم می خواهد که عاشقانه نگاه کند و گوش هایی که مشتاقانه سماع کند دلی می خواهد که برایش بطپد کسی را می خواهد که راه بپیماید تا گرد تنهایی از چهره اش بزداید. وقتی اینها باشد می تواند از زمستان بگذرد از جهنم بیابان بی کسی عبور کند و آسمان را به آغوش کشد .آری هرکس دلش را به صحرایی می برد صحرای دل من هم چنین است .
برچسب:
نویسنده: حدیث میرزاده