خرید بک لینک

غم که آوار می شود، بدتر از سیل ،بدتر از زلزله ویران می کند . همه چیز را گم می کند. سقف خانه ی دل را روی سر هر که در آن است خراب می کند. روی سر عشق؛ روی سر قلم؛ روی سر شعر و غزل. خلاصه همه زیر آوار می مانند. فقط خوبی خانه ی دل این است که آدم ؛خصوصا آدم عاشق خودش را همان اوایل بیرون کرده است .پس عاشق بیچاره بیرون خانه است اما همیشه با چشمانی نگران به خانه و اهلش نگاه می کند . بعد از ویرانی وقتی،می بیند عزیزانش در زیر خروارها ........... دفن شده اند خود را زود می رساند، تا شاید کاری کند.به این امید که کسی را نجات دهد . بهت زده است ولی دستپاچه نیست به جایی هم امید ندارد او می داند کار، کار خودش است. چرا که زدودن خرابی غم بیش از محرمیّت لازم دارد . با خود زمزمه می کند:
ای عشق که جز تو در جهان نیست
شاهنشه و پادشاه ما کیست
عفوی بنما و جان رها کن
این مذنب دل غمین رها کن
حالا باید دل مخروبه ی خود را آوار برداری کند ؛خاطرات را گرد گیری کند و یادگاری ها را با آب دیده بشوید. اما همه چیز دل، مال گذشته نیستند. غم چیزهایی را هم زنده به گور کرده است و صاحبخانه از همه بیشتر به دنبال آنها می گردد.با رنگی پریده فریاد می کشد .آهای همراه عاشقانه هایم 《قلم》کجایی؟!چرا جوابم را نمی دهی ؟حالِ خوش ترانه تو را کجا جستجو کنم ؟شعر چه شد ؟غزل کجا رفت ؟و این است که بی کسیِ بعد از مصیبت سخت ترین حال دنیاست .

برچسب: نویسنده: حدیث میرزاده تاريخ: يکشنبه 15 ارديبهشت 1398 ساعت: 2:40

صفحه بندی