خرید بک لینک

بی هدف در خیابان پرسه می زدم که ناگهان خود را مقابل در باغ دیدم. مکانی خصوصی با عمارتی رویایی که قلب تپنده ی باغ بود ، جایی با اعضایی غیر عادی. دربان وقتی من را دید، در را باز کرد. مسیر عمارت که دالانی بود پر از گل . عمارت ، ساختمانی زیبا بود با تالارهای مجلل و میزهایی لوکس و آن چنانی .وقتی وارد شدم غریو شادی و خنده فضا را عطراگین کرده بود . اعضا دسته دسته بر روی صندلی های مخصوص به دور میزهایی که با فاصله های معین قرار داشتند نشسته بودند. وضع شیرینی حکم فرما بود چیزی مانند یک نظم ، البته نه از جنسی خسته کننده و فرمایشی. فضایی قابل درک برای کسانی که می توانستند داخل باغ شوند. من هم دور میزی نشستم که همپالگی هایم آنجا بودند. سخنان شیرین مانند رودهایی از شیر و عسل جاری بودند سخنانی از دل و دلدار ، عشق و شور و مستی و دیدار . هرکس بی پرده از وضع خودش می گفت، یکی می گفت: خوبیم، هر دو مجذوب حقیقت. دیگری می گفت: بد نیستیم هر دو درگیر یکدیگر. در حال خودم بودم که صدایی من را به خود آورد. نوبت من شده بود.باید پاسخ سخت ترین و درعین حال دردناک ترین سوال زندگی ام را صادقانه می دادم. پرسیدند: شما چطورید؟ از شرم سرخ شده بودم! جواب در مغزم می چرخید . من و او بی هیچ نقطه ای که باید . مانده بودم چه بگویم، ولی چاره ای نبود، مرام نامه ای که امضایش کرده بودیم مانع از دروغ و لاف می شد. گفتم هستیم فقط همین. چشمان پرسشگرشان می خواست بداند چرا ؟! چون در واقع سوال اصلی این بود، چرایی بودن؟ آخر اعضا بی دلیل بودن را همان نبودن می دانستند، چشمان اشکبارم را به زمین دوخته بودم .نمی دانستم چطور باید بگویم؟ با هر جان کندنی بود گفتم :«نیاز».جوابم ولوله ای در عمارت انداخت . صدای آرامم که می خواستم کسی آن را نشنود، مانند پتکی بر سر همه خورده بود . ناگهان فضا تغییر کرد کارکنان باغ به سراغم آمدند. باید باغ را ترک می کردم. تلاشی برای ماندن نکردم ، زیرا دیگر خود را متعلق به آنجا نمی دانستم ، آنجا جایی بود مخصوص آدم های عاشق، مخصوص آدم های که ..............حالا باید جایی جدید پیدا کنم. درست است که دیگر راهی به باغ ندارم ، ولی خاطرات بسیاری از دوران عضویتم دارم که تلخ و شیرینم می کند.باید جایی را پیدا کنم حتما جایی هست .

برچسب: نویسنده: حدیث میرزاده تاريخ: يکشنبه 15 ارديبهشت 1398 ساعت: 2:40

صفحه بندی