خرید بک لینک
دو چشم مرده 

سرما خانمان بردار

نباشد هیچ حلاجی به روی دار 

ز سردی برف هم دندان به هم دارد 

نه اینجا هم تگرگی می کند فریاد 

عجب سرد است این دوران 

چه غم دارد نبود دلبر و جانان

نگاری نیست یاری نیست 

آتش را بجان برف کاری نیست 

که آتش هم ز سرما سخت می لرزد 

دل از غم سخت می ترسد 

مبادا هرگز از آن سوی این آمال 

نیاید هیچ فریادی که ای تنهای بی سامان

تو ای بشکسته از جور و جفا باز آی 

بیا و دلبرت در بر بگیر و داد 

ای فرهاد خسته از جفای خسرو بی داد 

تو ای سائل تو ای دور از بت و ساحل 

بیا آرامش گمگشته باز امد به کنعان 

نترس اینجا کسی نیست 

داسی نیست 

که از جانت ببرد نوراین ایمان 

و از عمق وجودت ریشه ات آتش زند آسان 

بیا آرام و سرخوش سر برون آور

از این سرمای سخت رفتن جانان 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند ۱۳۹۶ساعت 17:1&nbsp توسط   | 

برچسب: نویسنده: حدیث میرزاده تاريخ: پنجشنبه 3 اسفند 1396 ساعت: 19:44

صفحه بندی