سرما خانمان بردار
نباشد هیچ حلاجی به روی دار
ز سردی برف هم دندان به هم دارد
نه اینجا هم تگرگی می کند فریاد
عجب سرد است این دوران
چه غم دارد نبود دلبر و جانان
نگاری نیست یاری نیست
آتش را بجان برف کاری نیست
که آتش هم ز سرما سخت می لرزد
دل از غم سخت می ترسد
مبادا هرگز از آن سوی این آمال
نیاید هیچ فریادی که ای تنهای بی سامان
تو ای بشکسته از جور و جفا باز آی
بیا و دلبرت در بر بگیر و داد
ای فرهاد خسته از جفای خسرو بی داد
تو ای سائل تو ای دور از بت و ساحل
بیا آرامش گمگشته باز امد به کنعان
نترس اینجا کسی نیست
داسی نیست
که از جانت ببرد نوراین ایمان
و از عمق وجودت ریشه ات آتش زند آسان
بیا آرام و سرخوش سر برون آور
از این سرمای سخت رفتن جانان
برچسب:
نویسنده: حدیث میرزاده